
… کوری
چقدر این کلمه به نظر ترسناک میآید، اینکه دیگر نتوانی ببینی. نه، حتا تصورش هم ترسناک است، نتوانی ببینی، نه اشیا نه اشکال و نه حتا خودت را
.ترسناک است نمی خواهم چنین چیزی را تصور کنم
رمان کوری، نوشته ژوزه ساراماگو قصۀ کوری ناگهانی یک جامعه را روایت میکند، مردی ناگهان کور میشود سپس داکتر معالجش کور میشود و کم کم تمام کسانیکه با فرد مبتلا تماس داشته اند کور میشوند، دولت برای جلوگیری از گسترش این همهگیری، افراد مبتلا را قرنطینه میکند. هیچ کس جرأت ورود به بخش قرنطینه شده را ندارد، فقط روزی سه بار به این بخش غذا فرستاده میشود
کم کم تعداد مبتلایان به کوری و به طبع حاضرین در این بخش زیاد میشود، عدهیی زورگو به واسطه زور و سلاح مدیریت بخش قرنطینه شده را که حالا بالغ بر صدها نفر شده است را بر عهده گرفته و بخش قرنطینه به دو بخش حاکم و محکوم تقسیم میشود
گروه حاکم غذا را احتکار میکنند و از گروه تحت حاکمیتشان میخواهند که اگر میخواهند از گرسنگی نمیرند باید هر چیز با ارزشی که دارند را به آنها تحویل دهند، گروه محکوم چارهیی جز اطاعت نمیبینند و اما این داستان همچنان ادامه پیدا میکند تا جایی که گروه حاکم از گروه محکوم میخواهد که زنان این بخش باید به ایشان خدمات جنسی بدهند.
درنگ کردم و از خودم پرسیدم چگونه این افراد میتوانند این همه ظلم را تحمل کنند، اصلاً چرا تحمل میکنند
مگر این زیستن در ننگ و ذلت چه لذت و یا ارزشی دارد، با خودم گفتم مردن آسانتر از تحمل این همه ذلت است
بله رمان کوری یک داستان خیالی است اما من ناگهان به خودم نگریستم و به دیگر زنان افغان، قصۀ این روزهای ما فرق آنچنانی با داستان کوری ندارد، این روزها دوباره محتسبان طالب سلاح بر دست گرفته و در کوچههای شهرمان دختران را با خود به حبس میبرند و زندانیان زنیکه هر روز بیشتر میشوند …
و اما ما چه می کنیم؟
به تماشا نشستهایم، گوییکه ما همه کور شدیم و چارهیی جز اطاعت نمیبینیم
بله ما تبدیل به مشتی کور و کر شدهایم که نه میبینیم و نه میشنویم
دو سال است که دخترکانمان در پشت دیوارهای خانه زندانی هستند
درک عمق رنجیکه این دختران در این دو سال متحمل شده اند، تنها وقتی ممکن است که زندهگی در جغرافیای محافظهکار افغانستان را به حیث یک زن تجربه کرده باشیم، کار خانگی، روزمرگی، ترس از ازدواج اجباری، ترس از خانه نشین شدن، ترس از نامریی شد، ترس از گم شدن و گم کردن هویت زیرنام همسر وووو
برای من و همنسلانم مکتب و پوهنتون راه فراری بود از این ترسها، راهی برای ساختن آیندهیی بهتر، راهیکه در آن امید به آیندۀ بهتر، انگیزه برای زیستن خلق می کرد.
و اما حالا….
آمار خودکشیها، ازدواجهای اجباری، افسردهگیها، زنان در بند همه و همه ……
چه کسی قرار است حق دخترانی را که دو سال از زندهگیشان در پستوی خانه تلف شده است بپردازد؟ حق دخترکانی که در زندانهای طالبان شکنجه میشوند.
بله، ناتو با تمام ساز و برگاش، فمنیستها با تمام ادعاهایشان، سازمانهای مدافع حقوق زن و جایزه بگیران مدعی احقاق حقوق بشر، همه به روی رنج ما چشم بسته اند، ترجیح میدهند کور باشند و برای دریافت و یا اهدای جایزه برترین مدافع حقوق زن تلاش کنند.
اما من از خودم و دیگر مادران و پدران میپرسم که ارزش این زندهگی توأم با رنج و تحقیر در چیست.
از خودم و همۀ پدرانیکه شاهد رنج هر روزه دخترانشان هستند میپرسم که دلیل این همه سکوت و مدارا چیست مگر طالب چند نفر است، اگر تمام دختران و پدران هراتی، مزاری و…. تصمیم بگیرند از همین فردا روال عادی زندهگی را در پیش بگیرند، به مکتب بروند، به وظایفشان حاضر شوند.
آیا طالب میتواند مانع چند میلیون نفر شود؟ چند نفر را میکشند؟ یک نفر، دو نفر، صد نفر؟
ما بیشماریم
اصلاً کشته شویم، مگر این مشتی استخوان و عضله به چه دردی میخورند وقتی من نتوانم رنج دخترم را التیام بخشم، این تن به چه کار میآید…
نکبت و ادبار ز سستی پیداست
چارهیی این همه یکباره قیام است اینجا