نویسنده: دکتر روحالله بهرامیان
:بخش نخست
آنچه میخوانید یک گزارش نیست، روایت یک سفر است. میباید یک سفرنامه باشد اما از آنجا که گفته اند «بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست» با نثار درود به ناصر خسرو قبادیانی بلخی که نخستین و مهمترین سفرنامۀ ما را نوشت. با کسب اجازه از روح پرفتوح آن حجت خراسان، به ادامه این نگارش میپردازم. روایت سفر پربار یک اردوی دانشجویی که با کمال اجمال یادداشت شده است.
پگاه چهارشنبه 15 جون 2023 ترسایی آقای دوست محمد فیض(یکی از دانشجویان ممتاز دانشگاه خوارزمی) میخواست صبح زود به دوستان ملحق شویم. او مرا پدر میگوید و اگر راست بپرسید از پدر گفتنش شادمانی عمیقی احساس میکنم. فکر نکنید خیلی پیر و پوده هستم که این یک حس عجیب است. داشتن پسری با ذکاوت و آقا، چون آقای دوست محمد فیض بهقول نیچه انسانِ به غایت انسان و دلبر است.
گفتم فرزندم هنوز بانگ خروس برای بیدار باش خلایق شنیده نشده «به کجا چنین شتابان» با وجود این، درخواستاش را پذیرفتم. چرا چنین میگویم برای این که بنده بهخاطر امرخطیری به تهران آمدهام و تمام برنامههایم فشرده و محدود بهماموریت تحصیلی دکتری است. کارها و کردارهای افزونتر از موی سر نیز بارها مانع سفرهای اینچنینی شده است.
برنامه را اداره محترم روابط بین الملل دانشگاه خوارزمی میان دانشجویان کشورهای چون افغانستان، عراق، سوریه، ترکیه، رومانی، ایتالیا، وچند کشور دیگر ریخته بودند. اسم خانمی بهنام درزیان را بهعنوان هماهنگکننده و تسهیلکننده سفر چند بار شنیده بودم. تهِ دلم میگفتم در رأس هر برنامهیی اگر خانمی است آن برنامه بهحد قابل ملاحظهیی بی کم و کسر خواهد بود. چرا چنین فکر میکردم برای اینکه یک حس بیربطی برای اشتراک در این سفر اذیتم میکرد. مبنی بر اینکه اگر اردو ربطی به من و جهان تعریف ناپذیر من نداشته باشد تحمل یک روز کامل با چه سختی سپری خواهد شد.
از صبحیکه یاد میکنم خستهتر از روزهای قبل برخاستم. بازهم پیامی از افغانستان روی گوشی بود چه بگویم روزهای خوب را باید ستایش کرد؛ برخلاف صبحهای جهنمی دست کم ده ماه گذشته که پیوسته خبرهای ناگوار شنیدم و خبر زشت به مراتب بیشتر از خبرهای خوب شنیده و پخش میشود، خبر امصبح از یک تحقیق بود پیرامون چگونگی اوضاع تربیت افغانستان، هرچند برای مدت خاصی احساس میکنم از نوشتار دلزده شدهام؛ با آنهم از فعالیتهای تحقیقی من گزارشی خواسته بودند که بتوانند با مشاهدۀ آن در مورد همکاری بعدی دوجانبه تصمیم بگیرند. همچنان خواستار همکاری پیرامون تدوین و تحقیق متون درسی در مدارس و دانشگاههای افغانستان شده بودند که برایم هنوز بهعنوان آخرین دلچسپی مهم است.
با خوشخویی جواب دادم؛ در یک فرصت مناسب گپ میزنیم. در همین حال دروازه اتاق دانشجویی واقع در خوابگاه لالهزار تک تک شد. آقای مجیب خیرخواهِ عزیز میخواست مطمئن ببیند من آماده هستم یا خیر… من آماده شده بودم و آقای مجیب خیرخواه با لبخند قشنگی در را بست، از جزئیات که بگذرم سفر در 06:40 بامداد چهار شنبه آغاز شد.
با بچههای همراه که سه نفر بودیم به دانشگاه رسیدیم. یک تعداد دانشجویان هرطرف دیده میشدند معلوم بود که همه تازه و منظم اند و باید برای سفری آماده شده باشند. دیدن چنین منظرهیی کیفناک است و همواره آغاز واقعی سفر من از این جا کلید میخورد، زیرا وقتی برای سفر آماده میشوی با آماده شدن برای یک عمل جراحی فرق دارد.
پسرها ودخترخانمهای بسیاری گردآمده بودند، یک مرد بلند قامت مصرانه میخواست عکس دسته جمعی بگیریم، کارهای دفتری و رسمی همین گونه است. مسوولین حق دارند برای این که گزارش خوبی ارائه کنند آمار داشته باشند. برای آمار چه بهتر از عکس که «گردش روزگار برعکس است».
بنده آخرین نفری بودم که به جمع پیوستم. زیرا مطمئن نبودم کسی که میخواهد تصویر بگیرد، وظیفهاش را به درستی بتواند انجام بدهد. این حس به زودی خلافاش ثابت شد. ما همه از تصاویر این برنامه راضی شدیم. البته اول همان بچههای راضی شدند که با هرعکس به سمت کمره می دویدند و می نگریستند که چطور آمده اند. این واکنش کمرهدار را خسته کرده بود ولی از اینکه اکثر این مراجعین اتباع افغانستانی بودیم، مقداری با زحمت کنار آمده بود.
احساس میکنم اگر این مزاحمت نبود عکاس عکسهای فراوانتر و آن کمره بیزبان عکسها و تصاویر به مراتب نغزتر نیز میتوانست بگیرد.
از دو نفر مسوول شهرداری باید یاد کنم. انسانهای خوبی که ماشین خوب و بستۀ صبحانۀ خوب آماده کرده بودند، در یک حالت اضطراری حین اینکه مسوولیت داشتند خودشان را معرفی کنند. بستهها را برای دانشجویان توزیع کردند؛ قابل درک است که برای انجام هردوی این کار، حتا توزیع پرسشنامههاییکه داخل ماشین درنظر گرفته شده بود، مسوولین پیروزمندانه عمل کردند. ظاهراً ماموریتهای فشرده و پشتسر هم رسمی، اگر به ترتیب و پشت سرهم انجام نمی شد ملول میشدند. اضطرابها همواره از همینجا است که یقۀ آدمی را میگیرد. ما همه با آنکه راضی به زحمت نبودیم با جان و دل شنیدیم که خودشان را معرفی کنند با اطمینان میگویم که کسی اسم و شهرت هیچ کدام آن دو دوست شمشاد که یک خانم و یک آقا بودند را ندانست جز اینکه ایشان از ما پرسیدند؟
زبان فارسی برای سفر اوکی است؟
.را همه با صدا اوکی کردند OK
ما به محض نشستن در ماشین –البته یک تعداد هنوز بنا به هر دلیلی ننشسته بودند- برگههای پرسشی را به دست آوردیم که باید در مورد وضعیت شهری تهران خانهپُری میکردیم. منکه از اهمیت کار واقف بودم، سریع این وظیفه را انجام دادم ولی تهران را با توجه به کابل ستودم که این ستایش بسیار به نفع تهران است. هرچند پایتخت های دیگری را نیز دیدهام.
…ادامه دارد