روز ها و ماه ها و سالها گذشت و تنهایی ما درین جغرافیای گویا دور، به فراموشی سپرده شده . ما در حصار قفسی که مانده ایم، مانده ایم. در حصار دیوار های بلندی که سر به فلک نهاده و مارا ازین دیوار ها راه گریزی نیست. در حصار شریعتی که نه منطق میگوید و نه منطق میشنود.
فکر نکن ما در کجای راهیم ،چون این کابوسی است در شب تیره و بی ستاره که مارا به کام مرگ خواهد کشاند .کابوسی که نه تمام میشود و نه کسی بیدارمان میکند. از فریاد ما فلک بیداد میکند و اما گوش بشر را توان شنیدن نیست و اما تو تصور کن. تصور کن این بهار، بهار دیگریست بهاری که نه پرنده ی میمیرد و نه آشیانه ی خراب میشود. تصور کن دیوار ها فرو میریزند و تو نفس تازه میکشی، همانطور که سال تازه است و زمین و گیاه تازه است تو نیز قدم تازه بردار هرچند دروازه ها را برویت بسته اند. حرف تازه بگو و سرودی تازه بخوان. کهنگی را بگذار به کهنه اندیشان تنگ نظری که دهانت را میبندند و سکوتت را تایید میکنند. دوستی را تازه کن و دشمنی را بگذار بخشکد. محبت را جاودانه بساز و نفرت را بگذار ریشه کن شود.
تصور کن در ها باز اند و تو سال جدیدت را با برنامه های طرح ریزی شده دنبال خواهی کرد .تصور کن کتاب و قلم ات را پس میدهند و تو از نو شروع خواهی کرد. می دانم زندگی با تصور و خیال مطلق سازگار نیست اما سهم ما از حقوقی که بشر دارد همین است. تصور، خیال، امید، حسرت و در نهایت مبارزه. یعنی که بهار و زیبایی طبیعت را خریدار باش و سرسری از کنارش نگذر. نگذار روحت بمیرد، بر دامن طبیعت بنشین و برگ های شگوفه را که از شاخه ریخته اند بچین. مگر حیف نیست پنجره ی اتاقت را بروی نسیم روح بخش صبح بهاری ببندی و از هوای پاکش استشمام نکنی؟ پس تا زنده هستی زندگی کن، در بن بست هم راه آسمان باز است. باران بخاطر تو میبارد و سبزه بخاطر تو میروید. چه فرقی میکند آسمان شب، صاف است یا ابری، تو در آسمان زندگی خودت ستاره باش. با خودت خلوت کن و عاشقانه های حافظ و مولانا را در روشنایی نور مهتاب با صدای بلند بخوان. به خورشید نگاه کن که چه گرم و صمیمانه بتو میتابد و باور داشته باش که بیتو همه چیز ناچیز است، همه رنگ ها بی رنگ و همه صدا ها خاموش.
باران رحمانی