Search
Close this search box.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

11-fzaij
پیام تبریکی همکاران و هم‌راهان در خبرگزاری دیده‌بان افغانستان به مناسبت فرا رسیدن عید سعید فطر
9ed16bad-a065-4520-a131-03f930377a0d
هشدار احزاب و جریان‌های سیاسی افغانستان در باره نشست سوم دوحه
hq720
از قهرمانی یورو تا طلای المپیک پاریس 2024

که سر نوشت درختان باغمان تبر است؛ گفت‌و‌گوی با مهدی موسوی

گفت‌و‌گو با پدر غزل پست مدرن پارسی، دکتر سید مهدی موسوی

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخر مرحله شد، غول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیون باختم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گل دادن تو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو… من بودم!

حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم

«آفرین بر نظر ِ لطف ِ خطاپوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختم! آخر بازی، همگی دست زدند

از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تو متلک می انداخت

بعد هر سکس، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر باد شدم با موتور همسایه

حسّ عصیان زنی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت به تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر… وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم به قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستی از دست تو از ریل، مرا خارج کرد

سوختم از شب ِ لب بازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنج اطاقم وسط ِ کمرویی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم که بر سیخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده که پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلخ گفتند و کسی با خود ِ تو زیتون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد به زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ… شب ِ دار زدن…

شب ِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغوش کسی در وسط تنهایی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنم… دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینه دیدی و ندیدم خود را

در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی

درد بودیم اگر دردشناسی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشق، آزادی ِ تو بود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم»؟!

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما که کردیم دعا تا که چه با ما کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

به تو پیغام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی که نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خسته از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط اینهمه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنی منتظر ِ هیچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنی گریه کنان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها

سید مهدی موسوی شاعری چندوجهی و مدرنی‌ست، که از او به عنوان پدر غزل پست مدرن پارسی نام برده می‌شود. موسوی دامنه‌ی وسیعی از تجربه‌های هنری و ادبی را در خود جمع کرده است، چه که نه تنها شاعر، داستان‌نویس و منتقد بلکه هم‌چنان دکتر داروساز نیز است. این تنوع و تجربه او را به فردی چندبعدی و پُرکار تبدیل کرده است. دکتر موسوی با تأسیس کارگاه‌های شعر و داستان در شهرهای مختلف ایران، نقش مهمی در پرورش و بالنده‌گی خلاقیت و ذهنیت هنری جوانان و علاقه‌مندان شعر مدرن ایفا کرده است. دکتر موسوی هم‌واره تلاش کرده تا دیدگاه‌های نو و پست‌مدرن را در قالب غزل و داستان به مخاطبان خود منتقل کند. اشعار او هم‌چنین توسط هنرمندان مختلف به موسیقی تبدیل شده‌اند که حکایت از نفوذ و تأثیر شاعرانه‌اش در حوزه آفرینش هنری دارد.

باوجود سختی‌های و موانعی که در مسیر فعالیت‌های هنری و ادبی‌اش وجود داشته، او هم‌چنان پای‌دار و مصمم در مسیر شعر و هنر به‌گونه‌ی چشم‌گیری فعالیت دارد. کوشش او برای برپایی مداوم کارگاه‌های ادبی و انتشار مقالات تخصصی، نشان دهنده عزم بلندش برای گسترش روز افزون جریان غزل پست مدرن و هدایت و انتقال آن به مخاطبان است. پسا تبعید از ایران (مهاجرت اجباری) نیز تلاش‌های او برای آموزش و پرورش ادبی به‌صورت آنلاین ادامه یافته است. شخصیت منحر به‌فرد و چندگانه موسوی، هم‌راه با اراده و پشت‌کارش در راستای خلق آثار ادبی و ارائه آموزش‌های هنری، او را به چهره‌ای برجسته در عرصه ادبیات معاصر حوزه‌ی تمدنی زبان پارسی بدل کرده است.

خالد نورا مسئول بخش فرهنگ و هنرِ وب‌گاه دیده‌بان افغانستان با دکتر سید مهدی موسوی گفت‌وگویی اختصاصی انجام داده است که در ادامه‌ی متن خواهید خواند.

:نورا

درود و وقت‌بخیر دکتر موسوی عزیز؛  از این‌که برای انجام این مصاحبه وقت گذاشتید بی‌نهایت متشکرم.

:موسوی

سلام به شما نورای عزیز و همه‌ی خواننده‌گان دوست‌داشتنی‌تان؛ خوش‌حالم که دمی با شما خواهم بود.

:نورا

به‌باور شما نقش اصلی زبان و معنا در شعر پُست‌مدرن چیست و رابطه میان این دو را چگونه بررسی می‌کنید؟

:موسوی

در شعر پست‌مدرن، زبان دیگر فقط ابزاری برای انتقال مفاهیم نیست بلکه مفاهیم در خود زبان رخ می‌دهند. از همین‌رو است که شاعر به‌راحتی از ساختارهای زبانی عبور کرده و برای کشف مفاهیم و احساساتی تازه که در زبان نرمال نمی‌گنجند به بازی‌های زبانی دست می‌زند. تعامل فرم و محتوا هر کجا که قطع شود، شعر پست‌مدرن از اوج دور می‌شود.

:نورا

چگونه مفاهیم سنتی حقیقت و واقعیت را در نوشتار خود به چالش می کشید؟

:موسوی

شاعر پست‌مدرن ابتدا باید خودش به درک فلسفی‌ای برسد که با نگاهی نقادانه به سنت‌ها بنگرد. اگر این نگاه انتقادی درونی بشود، خودبخود در محتوا و پس از آن فرم بیرونی شعر، انعکاس خواهد یافت. کار شاعر، به چالش کشیدن تمامی مفاهیم است و این کار را با کشف زاویه‌دیدهایی تازه در فضایی چندصدایی انجام می‌دهد. تا وقتی که دیکتاتوریِ مؤلف بر متن حکمفرما باشد، صداهای متفاوت اجازه‌ی حضور پیدا نمی‌کنند و آن چالش اندیشگانی رخ نخواهد داد.

:نورا

چه چیزی الهام‌بخش استفاده شما از ساختارها و فرم‌های نامتعارف در شعرتان است؟

:موسوی

من فرم و ساختار را بر اساس محتوا می‌سازم. طبیعی است که یک اندیشه‌ی سنتی و تک‌وجهی، فرم ساده‌تری طلب می‌کند؛ اما هرچقدر اندیشه‌ی شما پیچیده‌تر شود، روایت و فرم پیچیده‌تری برای اجرا لازم خواهد داشت. به‌طور مثال اگر شما اعتقاد داشته باشید در یک مثلث عشقی، خیانت رخ می‌دهد و این کار بد است، یک فرم ساده‌ی خطی برای روایت آن کفایت می‌کند اما اگر بخواهید مفهوم خیانت و حتی عشق را زیر سؤال ببرید، نیاز به روایتی تارعنکبوتی خواهید داشت که راوی‌ها و زاویه‌دیدهای مختلفی داشته باشد و حتی در زمان حرکت کرده و گذشته و آینده‌ی افراد را تحلیل کند؛ پس طبیعتا فرم و ساختار شما پیچیده و نامتعارف خواهد شد.

:نورا

کار خود را در بازتاب یا نقد فرهنگ و جامعه معاصر چگونه می بینید؟

:موسوی

به نظر من اصلا ادبیات و هنر، کارشان نقد است. شعری که در وصف زیبایی آسمان باشد اگر نگاه نقادانه نداشته باشد و به جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی یا فلسفه یا… پیوند نخورد، یک متن پیش‌پاافتاده بیش نیست. «غزل پست‌مدرن» دقیقا از همین‌رو متولد شد که بسیاری از آثار موزون و مقفا در آن دوره پیوند خودشان را با جهان معاصر و پیرامون هنرمند، قطع کرده بودند و تنها رونویسی‌ای از اشعار گذشته بودند.: نورا

آیا می توانید در مورد رابطه بین شعر خود و سایر اشکال هنری مانند هنر تجسمی یا موسیقی صحبت کنید؟

:موسوی

از دیدگاه من، فاصله‌ی هنرها امروز بسیار کمرنگ شده است. من خودم از بسیاری از تکنیک‌های سینما یا داستان‌نویسی در آثارم استفاده کرده‌ام؛ همانگونه که بسیاری از دوستان کارگردانم با اجازه‌ی من از اشعارم در تئاترها و فیلم‌هایشان الهام گرفته‌اند. البته که این نزدیکی هنرها همیشه در تاریخ بوده و مثلا می‌توان ریشه‌های «شعر کانکریت» را (به‌عنوان نمونه‌ای موفق از نزدیکی شعر و هنرهای تجسمی) در ادبیات قبل از میلاد مسیح جستجو کرد.

شیشه‌ی مشروب خالی توی یخچالم

از من که دارد می‌رود از حال تو، حالم!

از کوه استفراغ!! روی دفتری کاهی

از زنگ‌های بی‌جوابی که نمی‌خواهی

از زندگی که در نگاهم مرده‌گی دارد

معشوقه‌ی بدبخت تو افسرده‌گی دارد!

از قرص‌ها که خودکشی را یاد می‌گیرند

از سوسک‌ها که از تنم ایراد می‌گیرند!

از نصفه‌های تیغ در حمّام غم‌گینم

می‌بینمت! امّا فقط کابوس می‌بینم

بر روی دور تند… نه سال تمامی که…

از خواب هایت/ می پرم از پشت بامی که…

از دست تو دیوانه‌ام بی‌حدّ و اندازه

از دست تو در گردن معشوقه‌ای تازه

از سر زدن به خانه‌ام مابین کردن‌هات!!

از گوشی اشغال تو، از چهره‌ی تنهات

می‌بینم و کنج خودم سردرد می‌گیرم

رگ می‌زنم… هی می‌زنم… امّا نمی‌میرم

رگ می‌زنم از درد که دیوانه‌ام کرده

پاشیده خون مانند تو در اوّلین پرده

پاشیده خون از گریه‌ات بعد از هم‌آغوشی

از اسم من، تنها، میان اوّلین گوشی

از اسم من که در تنت تا آخر خط رفت

از اسم من که عاقبت یک روز یادت رفت

از فکر تو، از گرمی خون، خوب می‌خوابم!

تو نیستی! با شیشه‌ی مشروب می‌خوابم!!

بالا می‌آرم از تو و از کلّه‌ی پوکم

از این‌که به هر چیز تو بدجور مشکوکم

از قصّه‌ی بی مزّه‌ی وصل و جدایی‌ها!

روی کتت در جست‌وجوی موطلایی‌ها

باید بخندم پیش تو بغض صدایم را

بیرون بریزم مثل هر شب قرص هایم را

باید ببخشی که بدم، خیلی «غلط» دارم

با هر که بودی، باش! خیلی دوستت دارم

من را ببخش امشب اگر چشمم سیاهی رفت

تا صبح پیشم باش! تا صبحی که خواهی رفت…

بگذار تا مویی بماند از تو بر تختم

با هر که بودی، باش! من با درد، خوش‌بختم

:نورا

کنایه، طنز و سایر ژانرهای ادبی در شعر شما چه نقشی دارند؟

:موسوی

ادبیات پست‌مدرن نگاهی هجوآمیز به جهان دارد و این محصول نگاه فلسفی آن است. وقتی با وقوع جنگ جهانی دوم، فیلسوفان و هنرمندان از هر نوع فراروایت رهایی‌بخش ناامید شدند، چاره‌ای جز نگاه نهیلیستی در آثار هنری نبود. اما پست‌مدرنیسم به جای تن دادن به پوچی، آن را به مسخره می‌گیرد گویا که هیچ‌چیز در جهان جدی نیست. همانگونه که «میل» را به‌جای «عقل» و «علم» عرضه می‌کند و زندگی کردن در لحظه‌ی «حال» را به برنامه‌ریزی برای «آینده» ترجیح می‌دهد. برای همین اشعار من سرشار از موقعیت‌های هجوآلود، آیرونیک و طنز تلخ هستند.

:نورا

آیا می توانید در مورد اهمیت بینامتنی و ارجاع در کار خود صحبت کنید؟

:موسوی

بینامتنیت در تمامی اشعار و داستان‌های من دیده می‌شوند زیرا هر متنی ناگزیر است از ارجاع به آثار پیش از خود. حالا ما در آثار پست‌مدرن این ارجاع و ارتباط را آگاهانه انجام می‌دهیم و متون پیش از ما تنها به شکل یک «تضمین ساده» در آثارمان جریان پیدا نمی‌کنند. مثلا وقتی من در شعری به کتاب کودکانه‌ی «گربه‌ی من نازنازیه» ارجاع می‌دهم، شخصیت‌های آن کتاب کودکانه‌ی قدیمی به جهان امروز می‌آیند، درگیر مسائل سیاسی می‌شوند و سرنوشت‌هایی کابوس‌وار پیدا می‌کنند؛ انگار که دو متن چنان درهم‌ می‌آمیزند که جدایی آنها ممکن نیست.

:نورا

شعر خود را چگونه با چشم‌انداز گسترده‌تر ادبیات پست مدرن منطبق می بینید؟

:موسوی

پست‌مدرنیته قرار نیست (برعکس مدرنیته) به جهانی‌سازی و یکسان‌سازی دست بزند؛ اتفاقا تاکید آن بر حیات و قدرت یافتن فرهنگ‌های بومی است. ادبیات پست‌مدرن هم به هر سرزمینی که رفته است از ویژگی‌های بومی آن سرزمین بهره برده و شکلی تازه یافته است؛ البته که تمام این جریان‌ها و نمودها در ریشه و تفکر، به یک منشأ می‌رسند و مثلا می‌بینیم که در کشورهای عربی جریانی مشابه غزل پست‌مدرن به‌وجود آمده است که اشتراکات زیادی با آنچه ما می‌نویسیم، دارد.

:نورا

زبان و فرم چه نقشی در آفرینش شعر دارند به ویژه در خلق شعر پست مدرن؟

:موسوی

زبان و فرم در شعر پست‌مدرن بر اثر تحمیل نمی‌شوند بلکه در لحظه‌ی آفرینش اثر و در تعامل با محتوا شکل می‌گیرند. اگر بخواهم یک مثال ساده بزنم باید بگویم که مثلا من در یکی از اشعار معروفم به نام «هر شب» در نحو دست برده‌ام و در خیلی از جاها فاعل و شناسه‌ی فعل همخوانی ندارند، زیرا زنی که شخصیت اول شعر است، دچار یک دوگانگی و شک در انتخاب بین دو مرد است. درعین‌حال من از فرم شبه‌دایره‌ای بهره برده‌ام چون یک وضعیت جبرگونه و تکراری است. می‌بینیم که محتوا و فرم و زبان هر سه در کنار هم در حال تعامل و شکل‌دادن یکدیگر هستند و از دیدگاه من، غزل پست‌مدرن نمی‌تواند جز این باشد.

:نورا

شعر مدرن افغانستان را چگونه می‌بینید؛ نظرتان در مورد زبان شعری در اشعار مدرن چیست؟

:موسوی

من تعدادی از شاعران امروز افغانستان را بسیار می‌پسندم و باعلاقه کارهایشان را دنبال می‌کنم. آنها چه در حوزه‌ی زبان و چه در حوزه ی اندیشه تجربه‌های موفقی دارند. البته در کنار شاعران مدرن و پست‌مدرن افغانستان، به نظرم هنوز آن جبهه‌ی سنتی به بقای خود با قدرت ادامه می‌دهد. شاید علتش آن باشد که بخش زیادی از افغانستان هنوز نتوانسته از سنت عبور کند و این شعرها بازتاب زندگی این بخش از مردم هستند. درهرصورت من به آینده‌ی شعر افغانستان بسیار خوش‌بینم به‌شرطی که جامعه نیز هم‌گام با هنر پیشروی افغانستان دچار تغییر شود و بتواند پذیرای ادبیاتی آوانگارد باشد. و البته که این تغییر به زمان احتیاج دارد.

:نورا

اگر سوالی باشد که مطرح نشده باشد و یا اگر صحبتی با مخاطبین داشته باشید؟

:موسوی

من خیلی خوشحالم و همیشه افتخار کرده‌ام که مخاطبان عزیزی در افغانستان دارم و همیشه تأکید کرده‌ام که چیزی فراتر از مرزها و حکومت‌ها ما را به هم متصل می‌کند که مهم‌ترینش فرهنگ و زبان است. و البته رنج‌های مشترک تاریخی که هنوز جریان دارد و ما را تا همیشه به هم وصل کرده است. ممنونم از شما که این گفتگو را ترتیب دادید و به امید روزی که مردم ایران و افغانستان طعم شادی را بچشند و آزادانه در کنار هم شعر بخوانیم.

برای آن‌همه کابوس و خاطرات عزیز!

برای «افغانستان» و گریه‌ی یکریز

برای حمله‌ی طوفان، به استقامت گل

برای مدرسه‌ی دخترانه‌ی «کابل»

برای آن تن تبدار در دو دست کثیف

و اشک «مولوی» از «بلخ»، از «مزارشریف»

برای بوسه‌ی ما در «هراتِ» طوفانی

برای اسم تو با گویش خراسانی

برای خنده‌ی دلگیر بمب‌ها به خوشی

برای تلخیِ در «قندهار»، نسل‌کشی!

برای مردنِ هرروزه و نترسیدن!

برای حسرتِ در «پنجشیر» جنگیدن

برای حمله‌ی شب‌های وحشیانه به روز

برای حسرت بوسیدن تو در «قندوز»

ترانه‌های نخوانده، پرندگان اسیر

برای اشک «بدخشان» به دامن «پامیر»

برای حسرت آزادی و تصوّر زن

برای ریزش بت‌های «بامیان» در من

برای ترس تو در کوچه‌ی «جلال‌آباد»

برای حسرت یک خانه، خانه‌ای آزاد

بدون وحشتِ از خشمِ انتحاری‌ها

مرا بگیر از این اشک و بی‌قراری‌ها

مرا بگیر از این زندگیِ در کابوس

مرا بغل کن و دیوانه‌وار وار ببوس

مرا ببر به اتاقت که مأمنِ شادی‌ست

مرا ببوس که بوسه نماد آزادی‌ست

گرفته بوی تو را تا که مرهمم باشد

ملافه‌ای که قرار است پرچمم باشد

نفس نفس هیجان شو به بوسه از لب من

زبان فارسی‌ات را بریز در شب من

تنیدنی‌ست به تن‌هایمان که بی‌کسی است

زبان مشترک تن، زبان فارسی است!

تنی کبودشده از هجوم لذت و خون

زبان تو که مکم می‌زند به عمق جنون

بدون مرز، دو کابوس مشترک در تخت

دو تا یکی‌شده با هم، دو آدم خوشبخت

سیاه‌چاله‌ی منظومه‌های خورشیدی

دو تا پرنده‌ی بی‌خانمان، دو تبعیدی!

برای افغانستان و حسرتِ خنده

برای آمدنِ روزِ خوبِ آینده

به ابتدای شبی عاشقانه برگشتن

برای روزِ قشنگِ به خانه برگشتن

برای بوسه‌ی دیوانه‌وار تو در باد

برای افغانستانِ تا ابد آزاد…

مهدی موسوی

خبرگزاری دیده‌بان افغانستان

مطالب بیشتر

ااااا
لانگ‌وار ژورنال: دولت ترامپ مسیر خود در تعامل با طالبان را حفظ کرده است
mili
فهرست میلیاردرهای جهان در سال ۲۰۲۵: رکوردی تازه در تاریخ ثروتمندان
Afghanistan's President Karzai speaks during a news conference in Kabul
حامد کرزی: هیچ جامعه‌ای بدون علم و آموزش به ترقی نمی‌رسد
Scroll to Top