نویسنده: خالد نورا
رنه دکارت ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی معروف، عصر روشنگری در قرن هفدهم بود. دکارت، قانونِ شکست نور در فزیک را کشف کرد و هندسه تحلیلی را بنیان گذاشت. از او بهعنوان پدرِ فلسفه نوین یاد میکنند. دکارت در اواخر قرن پانزدهم (۳۱ مارچ ۱۵۹۶) در دهکدهای، در اطراف شهر اندر-ا-لوار فرانسه زاده شد. در سپتامبر ۱۶۴۹ بهدعوت کریستین ملکه سویدن، برای تعلیم فلسفه به دربار وی در استکهلم رفت. زمستان سردِ، این کشور اسکاندیناوی، از یکسو و ضرورت سحرخیزی در ساعت پنج بامداد برای تعلیم ملکه از سوی دیگر، دکارت را که به این نوع آبوهوا و سحرخیزی عادت نداشت، به بیماری ذاتالریه مبتلا ساخت و در پنجاه و سه سالهگی از پا درآورد.
دستگاه فلسفه دکارت مفصل و پیچیده است. برای همین، در این نوشته، تنها به مبحث شکِ دکارتی پرداخته میشود، که در واقع زیر بنای، فلسفه او است. دکارت بهشدت دنبال واقعیت بود؛ واقعیتی که به آن یقین پیدا کند. البته همه فیلسوفان بهدنبال واقعیت بودند، اما دکارت با شیوهای رادیکال و افراطی واقعیت را جستوجو میکرد. او از روی نگرانی اینکه مبادا در اشتباه باشد، تمام اعتقادات خود را به چالش میکشد و به آن شک میکند. از نظر دکارت روش واقعی و فلسفیِ، رسیدن به پاسخها همین است که انسان عقایده و داشتههایش را به شک بگیرد و درستی آنها را دوباره بررسی کند.
ذهن دکارت مانند سبدی پر از سیب است که نیمی از آن سیبها خراب، و نیمی دیگر سالم هستند. او برای جدا سازی سیبهای سالم از خراب، همه سیبها یا داشتههای مغزش را بیرون میکشد، شک میکند و آنها را به چالش میکشد تا با این جدا سازی، تنها داشتههای سالمی در ذهن خودش داشته باشد. در ذهن همهی ما باورهایی وجود دارد که بدون هیچ آزمونی آنها را پذیرفتهایم و در مورد صحتشان هیچ شکی به وجود نیاوردهایم؛ به همین دلیل دکارت تصمیم میگیرد تا تمام دانستههایش را به حالت تعویق درآورد، تا با تحقیق بر روی هر آنچه که میداند برای خودش زیر بنایی محکم با واقعیت بسازد. این اقدام در فلسفه به شک درکارتی معروف است.
شاید این روش اغراق آمیز بهنظر برسد، اما قطعاً دکارت به این معتقد نبود که هر آن چیزی که قبلا به آن باور داشته نادرست بوده است. دکارت میگوید تا زمانی که یک زیر بنای محکمی از یک شناخت حقیقی برای خود درست نکنیم، جبراً باید با سیستم فکری که قبلا در ذهنمان داشتهایم، پیش برویم و زندگی کنیم. چون نمیتوانیم ذهنمان را بهصورت ناگهانی از همه چیز خالی و رابطهمان را با دنیا قطع کنیم. دکارت این موضوع را آگاهی موقتی مینامد. یعنی آگاهیِ که فعلاً باید همرایش مدارا کنیم تا به شناخت بهتری از واقعیت برسیم. دکارت به همه چیز شک میکند، نه تنها به دانستههای قبلی خودش، بلکه به هر چیزی که میبیند، میشنود و احساس میکند، هم شک دارد. دکارت میگوید اگر نتواند به حواسش اعتماد کند، از کجا معلوم که خودش توهمی بیش نباشد؟ در اینجا منظور از خود بدن فیزیکی است که در نهایت از طریق حواس وجودش را باور میکنیم.
خود را میبینیم، صدایمان را میشنویم و بدن خود را لمس میکنیم، این موارد از طریق حواس بهدست میآید، همان حواسی که ممکن است در راه شناختِ واقعیت ما را دچار گمراهی کند. دکارت معتقد است که انسان نباید به حواس خودش اعتماد کند، او به جایی میرسد که میگوید: من نمیدانم که وجود دارم یا نه؟ در واقع دکارت بهوجود خودش نیز شک میکند، مثل هر چیز دیگری که با حواس ثابت میشود و باید به درستی آن مشکوک بود. شاید فکر کنید که دکارت دارد به سمت یک فلسفهی پارانوئید میرود، برای اندیشیدن به این مورد کمی زود است.
خواب را تصور کنید. وقتی خواب میبینیم با اشخاص مختلفی در خواب برخورد میکنیم. حرف میزنیم و ممکن است، درد را احساس کنیم و وحشت زده از خواب بپریم. همه این موارد در دنیای خواب به وقوع میپیوندد. چیزهایی که در خواب و رویا میبینیم یا حس میکنیم، در واقع وجود ندارند. از این مثالها در واقعیت، هم وجود دارد مانند دیدن سراب یا آنچه که بهنامِ خطای دید، با آن آشنا هستیم. توجه داشته باشید، دکارت نمیگوید، هر چیزی که از طریق حواس بهدست بیاید ما را به اشتباه میاندازد، منظور دکارت این است، که ریسکِ اشتباه وجود دارد، پس باید مراقب بود.
دکارت فیلسوفی است، که میخواهد از راه شک به یقین برسد. بر خلاف آنچه که تصور میشود، دکارت نه تنها مانند افلاطون به جهان محسوسات بیاهمیت نیست، بلکه بسیار به آن اهمیت میدهد. به همین دلیل است که سعی دارد تا واقعیت وجود دنیای محسوسات را از راه منطق و با یقین اثبات کند. برای دکارت شک و تردید هدف نیست، بلکه وسیلهای است برای رسیدن به یقین. شک در دستگاه فلسفی دکارت یک ابزار است، برای جلوگیری از اشتباه.
اما چهگونه شک و تردید، زیر بنای فلسفه دکارت برای شناخت بهتر شد؟ دکارت میگوید من به هیچ چیزی مطمئن نیستم و به همه چیز شک میکنم، اما به یک چیز میتوانم یقین داشته باشم، آن هم وجود شک و تردید در من است. وقتی به همه چیزی شک میکند، یعنی شک در وجودش است؛ شک چیست؟ شک یک فرم، از تفکر است. میشود در وجود چیزهای مادی تردید کرد. مثلا چیزهایی را که میبینیم، اما نیستند و یک توهم است. در مورد فکر اما نمیتوان چنین گفت. نمیتوانیم، بگوییم، این فکر نیست و توهمی از فکر است. چون توهم فکر خودش یک نوع فکر است. معادل اینکه بگوییم، چیزهایی که در خواب میبینیم، وجود ندارد، اما نمیتوانیم، بگوییم که خواب وجود ندارد.
برای دکارت، مسلم و بدیهی است، که فکر وجود دارد و چون فکر وجود دارد، پس حتما کسی که فکر میکند هم وجود دارد. جمله معروف دکارت از همینجا میآید؛ من میاندیشم، پس وجود دارم. اگر فکر به یقین وجود دارد، پس خودِ شخص که خالق افکار است، نیز به یقین وجود دارم. این موضوع برای دکارت زیر بنای واقعیت است.
باوجود اینکه دکارت یک مسیحی بود، ولی بعد از قرون وسطی اولین فیلسوفی بود که نگفت واقعیت از خدا شروع میشود. او منشا واقعیت را تفکر و انسان میپنداشت. این باور با عقاید مسیحیت در تضاد بود، برای همین دکارت همواره کوشیدتا در ابراز دیدگاه خودش در مورد مذهب، اعتدال داشته باشد. او میترسید تا به سرنوشت گالیله دچار نشود. دکارت با وجود ترس و محافظه کاری بر خلافِ قرون وسطی، که خدا را مبدا و مرکز همه چیز میدانستند، انسان و اندیشه را مبدا و مرکز همه چیز برشمرد. این بحث یک انقلاب بزرگ فلسفی بود. انقلابِ، جداییِ دین از فلسفه. جالب است بدانید که دکارت کتابی در تایید، عقاید گالیله و کوپرنیک نوشت، اما از ترس محکوم شدن هیچ وقت، آن را منتشر نکرد.
دکارت از دانشمندان و فیلسوفان بزرگ تاریخ بهحساب میآید. با نوشتن گفتار در روش آوازه دکارت بلند گردید. پس از آن اصول فلسفه و تأملات در فلسفه اولی را نوشت. انتشار این آثار موجب شد که گروهی از اهل ذوق به او ارادت بورزند و گروهی دیگر به تکفیر او بپردازند. با آن که درک مسائل فلسفی دکارت دشوار است، ولی از آن جا که با کمال روشنی مطالبش را بیان میکرد، موجب شد که افراد بیشتری با خواندن آثار او شیفتهی فلسفه گردند